|
این وبلاگیست برای تمام شنونده های خوب یک سبد ترانه . سردبیر : رضا عزتی تهیه کننده : علیرضا محمدنیا هماهنگی: سجاد عزتی گوینده : سعید پورمحمودی نویسنده : فرانک قنبری *یک سبد ترانه* را دوشنبه شب ها از ساعت 12 تا 2 بامداد بر روی موج اف.ام ردیف 88.1 مگاهرتز بیابید. *بـا مـــا شنیده می شوید. *
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
جستجو
پیوندها
یه پارازیتی
پیامک (امید) آزی (آزاده بهرامی) انکار ما(میثم فکری) هامش(حامد مرادیان) پارازیت(سایت رادیو جوان) وبلاگ شخصی رضـا عزتی صدای شبانه(اردلان فرزین) یک شنونده(آقای حسینی) نوشته جات(حامد جوادزاده) کافه اندیشه(وحید یامین پور) هفت ترانه (شیوا شوق عزیز) صداهای آشنا(فرشته ، زهرا) غزل ناب جوونی (الهه آرانیان) وبلاگ فیروزه ای دکتر گیل آبادی شنیده می شوید(فرزانه ناظری) وبلاگ شخصی سعید پورمحمودی به هیچ عنوان(مهدی استاد احمد) بودای طلایی (دلنوشته های خودم) انسان نقره ای (مرضیه خواجه محمود) عطش من گواه آتش توست (فاطمه پورکریمی) آنجا تهران است- رادیو جوان(انوشه میرمجلسی) حدیثی که اش نمی خوانی بر آن دیگر(انوشه میرمجلسی) شبستانه-رادیوجوان (صدابردار عباس محمدخانی) :: قالب ساز :: آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: RSS
|
یک سبد ترانه
زمین و آسمون با عشق مقدسه
به نام خدای رهایی و زیبایی آنجا كه ايستاده اي پوچي
بی تو به سامان نرسم ای سروسامان همه تو ای به تو زنده همه من ای به تنم جان همه تو من همه تو ، تو همه من او همه تو ، ما همه تو هر که و هر ،کس همه تو این همه تو ، آن همه تو من که به دریاش زده ام تا چه کنی با دل من ! تخت تو و برت تو و ساحل و طوفان همه تو ای همه دستان ز تو و مستی مستان ز تو و رمز میستان همه تو راز میستان همه تو چون تو آواز تویی بلخ تو ، شیراز تویی جاذبه ی شعر تو و جوهر عرفان همه تو همتی ای دوست! که این دانه ز خود سر بکشد ای همه خورشید تو و خاک تو ، باران همه تو تا به کجایم بری ای جذبه ی خون،ذوق جنون سلسله بر جان همه تو سلسله جنبان همه تو
لطف او هماره با توست ، وعده هایش حقیقی اند و هنگامی که تمام توجهمان رو به او جلب می کنیم می دانی که او کاملا" ما را می بیند. پس اگر پیمودن مسیری که در آن هستی سخت و دشوار به نظر می آید ؛ فقط به یاد بیاور که من اینجا دعایت می کنم و دیگر همه چیز دست خداست. هر آنچه می توانی انجام بده .برای کسی که می توانی با آنچه در اختیار داری... و هرکجا هستی! .. (انوشه میرمجلسی) ميخواهم اينبار صبوري كنم صبوري ...تا رويش واژه هاي ناب دوست داشتن حتي در صفر ترين مدار احساس تو ! فعلا" خــداحافظ (فرزانه ناظری) و کلام آخر اینکه :
یاعلی
عید بر شما مبارک
مژده ای دل که دگر باد صبا باز آمد
عیــــد ســـعید و خجســــته ی فطـــــــــر بر شــــــمــا مبـــــــــارک
|+|
دست از طلب ندارم تا کام من برآید..
به نام یکتای مهــربان
معجزه ی عشق: صدای گریه ی باران پاک می آید دوباره بوی دل انگیز خاک می آید تو مهربانی خود را ز من دریغ مدار کلید قفل دلت را به من بسپار بیا کمی بنشینیم ، سینه صاف کنیم بیا به معجزه ی عشق اعتراف کنیم تو مثل صاعقه بر من فرود آمده ای تو شعله ای که به بود و نبود آمده ای چه خوب بود که همسایه ی خدا بودیم قشنگ بود اگر پشت ابرها بودیم تو مثل حس رقیق منی ، قشنگ! لطیف تو مثل برگ گل نو رسیده ترد ، ظریف به جز دلی که به پیش تو جا گذاشته ام به روی هستی ام ای ماه، پا گذاشته ام گمان کنم که تو همانی که فکر می کردم نه ! مهربان تر از آنی که فکر می کردم شکسته است غرور پلنگ می فهمی؟! دلم برای تو تنگ است تنگ! می فهمی ؟!
یادته کودکیمون ؟ یادته پشت هر لبخندمون یه دنیا شوق کودکانه بود ؟ یادته بازی های بی رقیبمون ؟ همون بازی هایی که آخرش به قهر های کودکانه می رسید؟ می دونم یادته! اما من یادم نیست تو کدوم بازی بازنده شدم یادم نمیاد توی کدوم بازی چشم گذاشتم ؛ تو دور شدی ! یادم نمیاد کجا چشم گذاشتم و تا چند شمردم و تو تا کجا رفتی ! ... یادم نمیاد توی کدوم گرگم به هوا زخمی شدم که هنوزم جای زخمش مونده تو یادته ؟! نگو یادت نیست . تو خوب یادته که من دلم رو تو کدوم شماره جا گذاشتم حیف ! اما من یادم نیست. (انوشه میرمجلسی)
خلاصه ی یک سبد حرف نگفته: به نام آنکه اینگونه عشق را آفرید دگر همه می دانند. همه می دانند قصه ی بی سرانجامی مرا. دگر همه می دانند رسوایی مرا چنان شهره شدم که دگر همه می دانند که من عاشقم. روزگار غریبی ست. روزگار ما.. همه می دانند . اما تو هنوز نمی دانی حال و هوای عاشقی مرا. چه سخت روزگاری ست این غم دوری . چه سخت سرنوشتی ست این بی سرانجامی . به خیالم تو می آیی تا همه باور کنند بودنت را... به خیالم تومی آیی تا در گوشت نجوا کنم آرام آرام ، قصه ی عاشقی را رفتی اما هنوز دل در تب نبودنت می سوزد تو بگو کجا روم که تو در نگاهم نباشی . کجا روم که تو در ذهنم نقش نداشته باشی. کجا روم که تو نباشی.. دیروز به مهمانی آینه رفتم و چه ساده تو را در آینه ی خود پیدا کردم در چشمانم در عمق نگاه دلم؛ در خاطراتم. یادت می آید تا بودی غمی نبود ؟! یادت می آید قدم هایم را در جای قدمهایت می گذاشتم تا شاید جاده ها مرا به تو برساند... تو که رفتی ؛ هر چه بود از تو به یادگار نگاه داشتم. هنوز صدای تو در گوشم زمزمه می کند که می گفتی روزی ، روزگاری می آیم... اما چه شد ؟! گوش کن عزیز دل! زمانی نمانده است و فرصت من بسیار کم . بگذار آخرین نگاهم بر چشمان تو بماند ... علیرضا امینی
و کلام آخر اینکه : یاعلی
روزگاری که نیستی ...
شب بود مثل تمام شب ها . نگاه مادر پر اضطراب بود و صدای برادر نگران جای حضور پدر خالی بود. صدای آژیر قرمز که بلند می شد ؛ مادر مثل همیشه زیر دستان لرزانش برای ما سنگر می ساخت. صئدای تپیدن های قلبش با صدای آزیر می پیچید و میان قلبم فرود می آمد. باز شب بود و باز چشمها نگران فرسنگ ها دورتر پدر بی تاب بود سراسیمه و مضطرب در اوج جنگی نا برابر ... دستان کوچکم را به آسمان بلند کردم و آن گونه که یاد گرفته بودم خواندم : الله لا اله الا هو الحی القیوم (انوشه میر مجلسی )
صدای پاتو می شناسم که مژده ی شکفتنه یه آشتی دوباره ی زمین با دل منه صدای پات صدا که نیست ، ترانه ی بهاریه قدم بزار رو قلب من که وقت بی قراریه به دست زندگی بده دوباره دست سردمو رفیق راهمی بزار رو شونه بار دردمو اگه رفیق راهمی بزن به جاده همسفر غبار رو از دلم بگیر ، سکوتو از شبم ببر بگیر سکوت سردمو دوباره با دلم بخون نفس بده به غربت ترانه های نیمه جون بیا که بی کسی بره یکی بشیم کنار هم بیا که خیلی وقته دل منو سپرده دست غم
یک سبد حرف نگفته : به نام او که می داند چه می گذرد بر این فصل پاییزی دلم ! گفته بودی می آیی . گفته بودی اگر شاعر شوی می آیم ! شاعر شدم و نیامدی . نیامدی تا تک تک واژه های شعرم را برایت معنا کنم. نیامدی تا همه باور کنند نامه هایم به مقصد می رسد. گفته بودی اگر آسمانت ستاره باران شود می آیم . وای بر تو دست بر آسمان خدا بردم و هزاران بار به لفظ انسان قسمش دهم تا آسمانم پر ستاره شود. پر ستاره شد اما باز نیامدی! گفته بودی اگر چشمانت بارانی شود می آیم؛ من خزان هزاران عشق را گریستم من هزاران بار در غم و اندوه یار گریستم من هزاران بار مردم اما تو نیامدی .... چرا نمی گذارید فریاد زنم ؟! چرا نمی گذارید بروم ؟ چرا ؟ چه فرقی دارد که من باشم. چه فرقی دارد که من بمانم. اصلا" چه فرقی دارد وقتی که تو نمی دانی . نمی دانی که دل در گرو چه چیزی داده ام ! می دانم که نمی آیی . می دانم که نخواهی آمد. می دانم که با ما یار نمی شوی . می دانم که با ما هم صدا نخواهی شد. همین کافیست که من دوستت دارم. گفته بودمت حال مرا هر که دید بر تو نفرین کرد. چه واژه ی غلطی! چه همهمه ی بی سرانجامی ! چگونه نفرینت کنم که تو این همه عشق را به بهای ناچیز سفر فروخته ای! بی پرده بگویمت بر آن چه که بامن کردی ؛ تا ابد آسمانت ابری خواهد بود. بی پرده بگویمت ؛ بی عشق ماندی و بی عشق آسمان چشمانت همیشه بارانیست. یادت باشد عاشقانه ! یادت باشه بی عشــق آسمان چشمت همیشه بارانیست. (علیرضا امینی)
این روزها ، روزهای بی قراری منه ! روزهای دل دل کردن این دل دیوونه روزهای از کف دادن قرار و دل خوش کردن به ثانیه های عاشقی ! گشتم همه جا رو دنبالت . نیستی... انگار نبودی که باشی ؛ ولی من تمام لحظه های بودنم رو دنبال رد پای صدات می گردم ... می گردم... می دونم یه روز تو همین روزهای سرد تنهایی؛ تو همین گرگ و میش رفتن و موندن پیدات می کنم. پیدات می کنم... یه روز شاید یه نفس مونده به رفتن! نه دیگه این بار نمی خواهم بگم خداحافظ. چرا که از پس هر سلام می آید این خداحافظ و من هنوز تو را سلامی نگفته ام. اگر هم بگویم ؛ می گویم به اشتیاق و امید اولین ســلام ؛ خداحافظ.
و کلام آخر اینکه :
یاعلی
|