|
این وبلاگیست برای تمام شنونده های خوب یک سبد ترانه . سردبیر : رضا عزتی تهیه کننده : علیرضا محمدنیا هماهنگی: سجاد عزتی گوینده : سعید پورمحمودی نویسنده : فرانک قنبری *یک سبد ترانه* را دوشنبه شب ها از ساعت 12 تا 2 بامداد بر روی موج اف.ام ردیف 88.1 مگاهرتز بیابید. *بـا مـــا شنیده می شوید. *
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
جستجو
پیوندها
یه پارازیتی
پیامک (امید) آزی (آزاده بهرامی) انکار ما(میثم فکری) هامش(حامد مرادیان) پارازیت(سایت رادیو جوان) وبلاگ شخصی رضـا عزتی صدای شبانه(اردلان فرزین) یک شنونده(آقای حسینی) نوشته جات(حامد جوادزاده) کافه اندیشه(وحید یامین پور) هفت ترانه (شیوا شوق عزیز) صداهای آشنا(فرشته ، زهرا) غزل ناب جوونی (الهه آرانیان) وبلاگ فیروزه ای دکتر گیل آبادی شنیده می شوید(فرزانه ناظری) وبلاگ شخصی سعید پورمحمودی به هیچ عنوان(مهدی استاد احمد) بودای طلایی (دلنوشته های خودم) انسان نقره ای (مرضیه خواجه محمود) عطش من گواه آتش توست (فاطمه پورکریمی) آنجا تهران است- رادیو جوان(انوشه میرمجلسی) حدیثی که اش نمی خوانی بر آن دیگر(انوشه میرمجلسی) شبستانه-رادیوجوان (صدابردار عباس محمدخانی) :: قالب ساز :: آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: RSS
|
یک سبد ترانه
ساده ترین بهانه برای عشق، عاشقی ست
من رفته از دستم مرا بگذار و بگذر از پای بنشستم ، مرا بگذار و بگذر در شهر سنگستان به سنگ کینه افتاد آئینه از دستم ،مرا بگذار و بگذر عاشقی سرگشته ام، ای عقل خودبین دیوانه ای مستم ، مرا بگذار و بگذر تا یک فس آرام گیرد خاطر من دم از هوس مستم، مرا بگذار و بگذر بود و نبودم نقش بر آب است انگار من نیست یا هستم، مرا بگذار و بگذر جام سفالینی ست عمر رفته بر باد این جام، بشکسته ام ، مرا بگذار و بگذر در چشم خواب آلوه ی بالا بلندان گیرم که من پستم، مرا بگذار و بگذر (عباس کیمنش)
پرسیدم چرا ؟ تو با لبخندت جوابم رو دادی. بغض کردم و تو با سکوتت آرومم کردی . فریاد کشیدم از دست دنیا، خواستم با زمین و زمان لج کنم ؛ اما تو با مهربونی هاست دورم کردی از بی تابی... بچه شدم اما تو تا آخر به همه ی حرفهام گوش دادی. روز هام شب شدن و شب هام روز. بدون این که حتی یادم بیفته سهمم از دنیا چی بود ؟! بدون این که یادم بیفته چه نقشی رو باید ثبت می کردم در دفتر دنیا ... گذاشتم گذر زمان آرومم کنه و تو با این غفلتم راه اومدی. گذاشتی تجربه کنم! ... وقتی بریده بودم ، وقتی همه ی پلهای برگشتم رو خراب می کردم تو آروم و بی صدا برم پل می زدی ... یادم نمی ره حضورت ابتدا و انتهای تموم دنیاست . (خلاصه ای از آوای دلتنگی ~ انوشه میرمجلسی)
دل بود که با عشق، سفر کرد و گذشت در وادی اشک و خون خطر کرد و گذشت نوباوه ی عقل را به بازی نگرفت در دام جنون دست به سر کرد و گذشت
به نام آنکه می داند هر آنچه را که تو نمی دانی نمی دانم دگر حوصله ای برایم نمانده است. یاد دیگر حس غریبی در من تکرار نمی شود. نمی دانم که چرا با این همه رنگ ، باز رنگ خیال تو نقش می زند خاطرات مرا!؟ و چرا میان این همه رنگ ، رنگ تو بر من نشسته است. باور کن نمی دانم در کدام قصه ، کدام کتاب مرا این گونه مجنون وار نوشته اند! باور کن نمی دانم به کدامین گناه این گونه مرا دلتنگی قرار داده اند. خسته شدم از این همه که می نویسم و تو ندانی حال و هوای مرا. خدایا تنها به تو دل بستم که تو انیس خلوت شب های منی. خدایا با توام و برای تو می نویسم که تو بخوانی خط مرا. خدایا دگر برای تو می نویسم. من که تمام عشقم را ارزانی قدمهایت کردم چرا نمی آیی؟؟!!... (خلاصه ای از یک سبد حرف نگفته~ دکتر علیرضا امینی)
چون پاره سنگی عاشقم به گنجشک هراسان. و هربار نومید بر میگردم به خاک . بر می گردم به خویش جدا شده ای از نخ نگاهم چون بادکنک ماه از تو دورم ... دور دور و کلام آخر اینکه :
یاعلی
گاهی دلم برای خودم تنگ می شود.
باز هم نمی شه. نمی شه من بگم و تو ندونی. باز دلم هوای حرف زدن داره و هنوز نگفتم و تو می دونی . می خواستم بنویسم که دلتنگم. یادم افتاد قبل از نوشتن تو می دونستی . می خواستم چشمام رو ببندم و آروم اشکای دلتنگیم رو بشمارم . بعد قسمت بدم به تعدا اشک هایی که گونه هام رو مرطوب کرده ، نگام کنی . اما یادم افتاد تو می دونی چند تا قطره ی اشک از چشمام افتاد و هر قطره ی اشک از کدام آرزو بود! ... شاید وقت دور ریختن غصه هام هم برسه. شاید !! (خلاصه ای از آوای دلتنگی ~انوشه میرمجلسی)
عشق پناه من نشو ... تکیه گاه من نشو ... تو این شب فاصــله ها، چراغ راه من نشو. می خوام سکوتو بشکنم . بغضمو فریاد بزنم بگم چی بوده سهم من ؟! سهم تو دنیا بودنم ؟!
... چه بگویم که نه گوش شنوایی مانده است و نه دل دلواپس بی قرار ؟! چه بگویم که هرچه گفتم دو سه خطی شد برای رفع خستگی تو و لبخند تمسخرت ؟! چه بگویم که بی گمان نخوانی از نگاهم این همه عاشقی را ..؟! ... نمی دانم در کدام شب ، در کدام روز نامم از خاطرت پاک شده است ! نمی دانم در کدام ثانیه ی خدا من به فراموشی سپرده شدم . آری حالا سالهاست که من فراموش شدم یا نمی دانم شاید سال هاست که من از یاد رفتم. یا این همه ، هنوز خاطر تو در من مانده است. ... قصه ی عجیبی ست . در تمام این سال ها تو از یادم نمی روی ! قصه ی عجیبی ست این بی سرانجامی که در تمام این سال های غریبی تو از یادم نمی روی . چه می شود مرا که تو در هر لحظه و هر نفس با منی ؟!.... (خلاصه ای از یک سبد حرف نگفته ~ دکتر علیرضا امینی)
یه زخم کهنه روی بام، یه آسمون که چشم به رام نیست به غیر واژه ی غریبی، چیــــزی توی تــرانــه هــام نیست حتی یه آینه پیش روم نیست که اسممو یادم بیاره تنها ترین مســافر شب تو خلوتم پا نمی زاره ازم نخواه با تو بمونم تو هیچی از من نمی دونم اگه بگم راز دلم رو تو هم کنارم نمی مونی دل من از نژاد عشقه از تو و از ترانه لبریز یه دنیا غم توی صدامه مثله سکوت تلخ پاییز من یه پرنده ی غریبم من از نژاد آسمونم میون این همه ستاره من یه شهاب بی نشونم (نیلوفر لاری پور)
سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی دل زتنهایی به جان آمد خدا را همدمی
و حرف آخــر اینکه که : یاعلی
آینه در جواب من باز سکوت می کند ...
به نام او که رنگ زد بر هر چه بی رنگی ست . نمی دانی حال مرا . نمی دانی که چه گذشت بر این حال و هوای غریبی . نمی دانی حال مرا ... وای خدای من ! امروز با تو سخن می گویم . امروز تو را فریاد خواهم زد. امروز از تو خواهم پرسید که چیست این حال و هوای عاشقی ؟! چیست این زمزمه ی باد و باران ؟! چیست این حرف و حدیث امروزی؟ وای خدای من چیست این خواب کودکانه ی نا به هنگام بی باور ؟ ... امروز آسمان دلم ابریست. مانند آن که سال هاست آبی آسمان به مهمانی او نیامده است. چه بگویم که عاشقی مرا وادار به حیاتی کردکه باورش به این دل خسته نتوان کرد ! سعی کردم تا تمام عاشقی را برایت ساده تعریف کنم. تا برایت آرام زمزمه کنم حدیث عاشقی را ! اما نفهمیدی یا نمی دانم شاید تعریف من هیچ گاه به گوش تو نرسید . نمی دانم شاید میان تعریف منو تو هزاران فرسنگ فاصله است. هزاران فرسنگ ... (خلاصه ای از آیتم یک سبد حرف نگفته~ دکتر علیرضا امینی)
زندگی ادامه داره حتی وقتی تو نباشی اگه آشنا بمونی یا مثله غریبه ها شی زندگی ادامه داره به جلو، قصه ی تکرار حتی وقتی نبض ساعت، بخوابه رو دست دیوار زندگی ادامه داره خوب و بد، سفید و مشکی تا زمانی که یه لبخند می شکفه، می چکه اشکی کسی پله های عمرو به عقب برنمی گرده ولی می تونه ببینه که گذشته ها چه کرده! زندگی ادامه داره با من و تو، بی من و تو این دو روز زندگی رو بیا همراه دلم شو
تا بودی زندگی را باور داشتم. تا بودی این قصه ی عشق بود که بی پایان تکرار می شد. باورم نیست که نباشی. نبودنت رو هنوز باور ندارم و این شروع قصه ی غصه هامه. اون روز بارون نبارید اما دلم به اندازه ی تمام آسمون ها بارونی بود. روز رفتنت. روز نبودنی که می رفت تا جاودانه بشه. دور می شدی و من غبار رفتنت رو ذره ذره باور می کردم. سفرت به معنای جدایی پیوند خورده بود و تو باور نمی کردی. اما قلبم اشتباه نمی گفت. دور شده بودی و من تنها به تنها موندنم می اندیشیدم. اشکام بدرقه ی عبورت بود. حالا از سفر می گم. واژه به واژه . نَُت به نُت. حالا سفر آغاز و پایان قصه ی ماست. سفری که فاصله ها رو تا بی نهایت فریاد می زنه . (آوای دلتنگی~انوشه میرمجلسی)
ما چون دو دریچه رو به روی هم آگاه زهر بگو مگوی هم هرروز ســـلام و پرسش و خنــده هرروز قرار روز آینده اکنون دل من شکسته و خسته ست زیرا یکی از دریچه ها بسته ست نه مهر فسون و نه ماه جــادو کرد نفرین به سفر که هرچه کرد او کرد
مرا با برکه ام بگذار. دریا ارمغان تو ...
* در پایین صفحه نظرسنجی تشکیل شده . خوشحال می شم شما هم نظرتون رو بگید . کلام آخر اینکه : یاعلی
می شد از شب قصه ها گفت با ترانه...
باید سکوت کرد. باید نگفته ها رو سپرد به بادی که منو تو رو با خود می بره. به هر جایی که طلوع مه آلود یه صبح در انتظار خورشید نشسته باشه. منتظر می مونیم. نمی دونم با هم می شمریم صدای تیک تیک ساعت رو یا می زاریم فاصله ها ، خط ربط این نجواها باشن... من فراموش کردن رو به تکرار هرروزه ی آواهای عشق ترجیح می دم تا نکنه بندهایی که به نگاهمون بسته می شه بن بست این جاده رو بسازه ... (خلاصه ای از آوای دلتنگی ~ انوشه میرمجلسی)
دلم گرفت ای هم نفس پرم شکست تو این قفس تو این غبار، تو این سکوت چه بی صدا! نفس نفس از این نامهربونی ها دارم از غصه می میرم رفیق روز تنهایی یه روز دستاتو می گیرم تو این شب گریه می تونی پناه هق هقم باشی تو ای همزاد همخونه چی می شه عاشقم باشی ؟ دوباره من، دوباره تو دوباره عشق ، دوباره مــا دو همنفس، دو همزبون دو همسفر، دو هم صــدا تو ای پایان تنهایی پناه آخر من باش تو این شب مرگی پاییز بهــار بــاور من باش بزار با مشرق چشات شبم روشن ترین باشه می خوام آئینه ی خونه با چشمات هم نشین باشه
این همه نامه نوشتم تا شاید بیایی و بدانی چه گذشت بر حال غریبم اما نیامدی... نیامدی و ندیدی چه بود حال و روز این عاشقی. اصلا بیا باور کنیم که می آیی . که تو خواهی آمد. اما چه فایده ؟! مگر نبودی ؟ مگر در کنار من پیش تر ها نبودی و ساده رها نکردی مرا ؟ مگر هرچه گفتم غیر از چند کلام ساده نبود ؟ تو شنیدی ولی نشناختی مرا. چه فرقی می کند باشی یا نباشی ؟ یادت می آید در کنارهم بودیم جدا از هم بودیم ؟!... (خلاصه ای از یک سبد حرف نگفته ~دکتر علیرضا امینی) این حرف ها تمامی ندارد. هروقت دلم می گیرد باید بروم . این دلتنگی ها سلام دوباره ی من است. حرف آخر اینکه :
یاعلی
|