|
این وبلاگیست برای تمام شنونده های خوب یک سبد ترانه . سردبیر : رضا عزتی تهیه کننده : علیرضا محمدنیا هماهنگی: سجاد عزتی گوینده : سعید پورمحمودی نویسنده : فرانک قنبری *یک سبد ترانه* را دوشنبه شب ها از ساعت 12 تا 2 بامداد بر روی موج اف.ام ردیف 88.1 مگاهرتز بیابید. *بـا مـــا شنیده می شوید. *
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
جستجو
پیوندها
یه پارازیتی
پیامک (امید) آزی (آزاده بهرامی) انکار ما(میثم فکری) هامش(حامد مرادیان) پارازیت(سایت رادیو جوان) وبلاگ شخصی رضـا عزتی صدای شبانه(اردلان فرزین) یک شنونده(آقای حسینی) نوشته جات(حامد جوادزاده) کافه اندیشه(وحید یامین پور) هفت ترانه (شیوا شوق عزیز) صداهای آشنا(فرشته ، زهرا) غزل ناب جوونی (الهه آرانیان) وبلاگ فیروزه ای دکتر گیل آبادی شنیده می شوید(فرزانه ناظری) وبلاگ شخصی سعید پورمحمودی به هیچ عنوان(مهدی استاد احمد) بودای طلایی (دلنوشته های خودم) انسان نقره ای (مرضیه خواجه محمود) عطش من گواه آتش توست (فاطمه پورکریمی) آنجا تهران است- رادیو جوان(انوشه میرمجلسی) حدیثی که اش نمی خوانی بر آن دیگر(انوشه میرمجلسی) شبستانه-رادیوجوان (صدابردار عباس محمدخانی) :: قالب ساز :: آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: RSS
|
یک سبد ترانه
باز دوباره پر طنین تر از یه فریاد ....
سرزمین من همین قالیست زیر پای مبل که بوی گل هایش از پاهای شما راه می رود تا دلتان. آینه ی من ، این آلبوم مقوایی ست گشوده روی میز با گریه های مقوایی، لبخند و چشم های مقوایی. آسمان من گچ بری ها و سقف مسجد هاست ... می بینید که من چگونه ام ؟! مرا می بینید که موسیقی من صدای شماست که از کوچه می گذرید.
بی تو بودن کار من نیست تا دلت نرفته برگرد ما که راهمون یکی بود چرا جاده ما رو گم کرد ؟ بغض تو با گریه ی من واشکسته باز نمی شه تا تو دستامو نگیری ، گم شدن پیدا نمی شه جاده هارو با خیالت رج بزن پای پیاده فکر تنها بودن مــا واسه هردومون زیاده خودمو پشت سر تو توی این جاده کشیدم رد تو نمی گرفتم ، به خودم نمی رسیدم تو کنار من یه کوهی من کنار تو یه دریا مــا رو با هم آرزو کن با تــو من تمــام دنیام
به نام او که رنگ می زند هر چه بی رنگی را ... ... من همیشه بر این باور بودم که شاید بودن تمام رویای آدمی را بتوان عشق رنگ قشنگی زند. چه خواهد شد اگر باور آدمی رقم زند هر چه حرف و حدیث امروزیست. چه گذشت بر این باور ؟ نمی دانم چه خیالی ! چه خیال باطلی ... چه گذشت بر این باور ؟ نمی دانم ! که در وادی عشق تو دنبال عاشق می گشتی که در دشت عشق به دنبال همراهی می گشتی . دگر چگونه فریاد زنم که شوق دیدن تو مرا با خود می کشد ؟ چگونه عشق را در پس پرده ی خیال سال ها نگه دارم ؟! من شاهد بودم چگونه مجنون پروای باد ، باران ، به هوای لیلی می دوید. من شاهد بودم . من باور کرم که مجنون با لیلا ، هزاران نقش میزند خاطره را ... ...من اگر در پس پرده ی جنون ، عشق را بیابم باور کنید بی گمان ، مجنون خواهم شد . (خلاصه ای از آیتم حرفهای ناگفته – دکتر علیرضا امینی)
باز ای الهه ی ناز، با دل من بساز کاین غم جان گداز برود ز برم گر دل من نیاسود، از گناه تو بود بیا تا ز سر گناه گــذرم باز می کنم دست یاری به سویت دراز بیا تا غم خود را با راز و نیاز ز خاطر ببرم گر نکند تیر چشمت دلم را هدف به خدا همچون مرغ پر شور و شعف به سویت بپرم آنکه او به غمت چو من کیست ؟ ناز تو بیش از این بهر چیست ؟ تو الهه ی نازی در بزمم بنشین من تو را وفادارم بیا که جز این ، نباشد هنرم این همه بی وفایی ندارد ثمــر به خدا اگر از من نگیری خبر ، نیابی اثرم
کلام آخــر اینکه : یاعلی
صدای شب ، تنها ترانه ی خاموشی ست
می دانم برای غربت من گریه می کنی ... عزیز دلم ! من قصه ی هزاران سال بی کسی را نوشته ام. بگذار من فریاد فراموشی باشم ... بگذار بدانند که من حرف از دوری او می زنم.
ماه و صحرا و ســـتاره،نقـــره بـارون پرنده اگه مهتابی نباشه ، پای چشمه کی می خنده ؟ اگه دست مهربون شاخه های گل نباشه دیگه بارون به تمنای زمین دل نمی بنده ! چقدر کم داره چشمه اگه بارونی نباشه اگه پای چشمه این بیدای مجنون نباشه ! بید محنون هم که باشه به چه دردی می خوره ؟ اگه یه پرنده رو شاخه ها مهمون نباشه یه نفس پرنده شو، قناری ها رو پر بده از بهاری که قرار برسه خبر بده بگو از رفتن و موندن چه خبر؟ بگو از تو ، بگو از من چه خبر؟!
یادت می آید که گفتم خسته ام؟ بریده؟! دلتنگم؟ به خدا دلتنگم!!! پس کی می آیی تا زمزمه ات کنم ؟! تا در مسیر باد بخوانم قصه های تنهایی ام را ؟ رویای کودکی من ، آرزوی جوانی ، پیر شدم ! پیر شدم و نیامدی ! پیش تر رویای سپید در آرزویم بود پیش ترها رد پای سپیدی در موهایم نبود ! اما امروز تیرگی رخت بسته و سپیدی را به مهمانی دعوت کرده است. چه کسی باور می کند این گونه شکستنم را ؟ در باور چه کسی می گنجد این گونه حقارتم ؟ بیا و نگذار این گونه غربت نشین خلوت آرزو شوم. پیش تر گمان می کردم عشق افسانه است . لیلی و مجنون بهانه است . شیرین و فرهاد قصه های کودکانه است اما حال ... نمی دانم قصه ی من به دست چه کسی نوشته خواهد شد ! در کدام کتاب خواهند خواند این گونه بی قراری ام را ...؟ خدایا تو که می دانی چه شده است. تو دیگر چرا ؟! تو چرا قصه هایم را به گوشش نمی رسانی ؟! امشب می خواهم حرف های نا گفته ام را بگویم . آری حرف های ناگفته ام. باز که می گویی بس است ! پس من به گه گویم که خزان هزاران عشق را گریسته ام ؟ هزاران بار در غم ، افسوس گریسته ام . من هزاران بار مرده ام. خدایا! شما که می دانید من چه می گویم! شما که می دانید دل سپرده ام . شما که می دانید عاشقم. چرا نمی گذارید ناله کنم ؟ چرا نمی گذارید فریاد زنم؟ چرا نمی گذارید بروم؟ چه فرقی دارد ماندن یا نماندنم ؟ اصلا برای او من نیستم ! او دل در هوای باد سپرده است . او سر بز شانه ی باد خواب ستاره و شهاب می بیند. او دست در دست باد در سبزی زندگی قدم می زند. چه می گویی؟ چگونه باشم ؟ چگونه عشقش را فراموش کنم ؟ چگونه فریاد نزنم؟ ... دل سوخته ام . دل خسته ام . دل داده ام. دل را چه کنم ؟ چه می گویید؟ می دانم که نیست ! می دانم که یار نشد. می دانم که با ما هم صدا نخواهد شد. اما همین کافیست که من دوستش دارم . اما همین کافیست که من زمزمه هی عارفانه اش را می شنوم. (دکتر علیرضا امینی)
و کلام آخر اینکه :
یا علی
به نام نامی او که عشق را آفرید
نمی دانم نامه هایم را خواندی یا نه ؟! اصلا به دستت رسید یا نه ؟! با این همه گمان نمی کنم که فرقی بکند. که تو ببینی یا بخوانی... اصلا در باورم نیست که حتی اگر خطی را ببینی حتی برای گذر هم که شده آن را بخوانی ! آری در باورم نیست که نوشته هایم را حتی سرسری هم نگاهی بکنی . باور کن آنقدر نامه ی نوشته شده دارم که به دستت نرسیده است که نمی دانی ! هر چند گاه ورقی می زنم و با آن هزاران خاطره را زنده می کنم. راسی به تو می گویم به هیچ کس نگو! چند گاهیست چنان گیج و سردرگمم که نمی دانم نشانی ام کجاست! و نمی دانم که چه کرده ام و چه نوشته ام . یادم نمانده است که نشانی تو پای آن پرچین های سبز یا پای آن رود قشنگ... راستی یادت می آید ؟ تو به من گفتی می آیی! منتظر بمان می آیم . من هنوز چشم به در ، دست به دعا منتظرم ! تا شاید خبری، پیغامی از تو رسد. عزیز ترین حادثه ی زندگی چشمانم دیگر سو ندارد و زبانم قدرت تکلم ... با این همه تا جان در بدن هست ، برایت می نویسم . شاید روزی ، زمانی ، نگاهی بر این حال غریب اندازی و بخوانی درد دل نگفته ام را ! می دانی ؟! از زمانی که تو را دیده ام می نویسم . می دانی ؟! آری سبز می نویسم تا با یادت ، قلبم سبز بماند. حال و روز غریبی ست بی کسی ! نمی دانم چگونه برایت شرح دهم این همه بی قراری ام را . چگونه بگویم مفهوم عاشقی را ؟! چگونه بگویم تنهایم ؟! خسته ام ! بریده ام !... دلتنگم ... به خدا دلتنگم (دکتر علیرضا امینی)
شب تنهایی و تو قاب آینه ، چهره ی مات دلم شکسته بود دل خسته ای که بی حضور عشق همه ی پنجره ها رو بسته بود می خوام از آینه ها دل بکنم اما دل نمی زاره راه بیفتم دل به دریا بزنم اما دل نمی زاره آینه حرفی برای من نداشت غیر تکرار صدای بی کسی آینه می خواست که باور بکنم لحظه هام پر شده از دلواپسی یه صدای آشنا تو گوش من می گه آینه رو بشکن و برو می گه تا کی میخوای عاشق بمونی ؟ به کسی که بسته پرهای تو رو راه بیفت غربت رو پشت سر بزار کوله بار خستگی رو بر ندار راه بیفت که جاده ها منتظرن رو به شهر روشنی، رو به بهار (نیلوفر لاری پور)
اهالی خوب یک سبد ترانه ولادت دخت نبی اکرم اسلام، بانوی آب و آینه ، طهارت و عصمت رو پیشاپیش به همه ی شما تبریک می گم .
حرفی نمونده جز اینکه :
یا علی
|